بیست و سوم اردیبهشت 1391
خودم خیلی خوب میدانم چه میکشی از نبود رنگی ناچیز در زندگی ات ...
اینها هیچ کدام قصه و داستان نیست ...گریه ها و دل نگرانی های من ... سکوت سردم .... دلخوشی های زنده و ناخوشی های خود ساخته ام....
نمیدانم چرا مدتهاست از خدا چیزی نمیخواهم...
شاید چون همه چیز هست ....اما تو که میخواهی ...تو که دلتنگی ....باید برای تو میخواستم ....
انگار سر سجاده ی هر روزم مدتهاست با خدا حرفی ندارم ....
روزهای زیادیست که در خود ریخته ام و به ظاهر تو را فراموش کرده ام...دلم این سکوت را نمیخواهد...
خسته کننده و سخت شده این بار سکوت بر دلم...
نهم اردیبهشت 1391
روزهایی از جنس بهشت...
به هر کجا که قدم میگذارم چشمم به حیاط خانه ها که میافتد جز شادی و زندگی چیزی به چشمم و گوشم نمیرسد ...حتی از کنار خانه های قدیمی که سالهاست متروکه شده اند و از سکنه خالی اند همین هلهله و شادی بلکه بیشتر به چشم میخورد درخت کهنسال سبز و گنجشک ها سر به هوا و پشت بامی که پر از رنگ زندگیست ...
ابرها سخاوتمند شدند و دستانشان زندگی بخش ....
ودر این میان باز هم دلتنگم ...دلتنگ بهار هایی از زندگی ام که انگار سبک میشدم از سنگینی هر چه سختی در زندگی بود ....و حیاطی بود و درخت و آسمانی ....
و باغچه ای که با عشق دانه های سنگ مانند را به او می سپردم تا از آنها گل برویاند....
خدا را شکر جای غم نیست چرا که دلخوشی ها کم نیست ....
دوازدهم فروردین 1391
براتون از اصفهان سوغان آوردم امیدوارم خوشتون بیاد .
عکسهایی از گلهای زیبای باغ گلها از دریچه ی دوربین اینجانب ....
بیست و چهارم اسفند 1390
خداحافظی از یک سال دیگر از زندگی ....
برای من که لحظه به لحظه ی اون با قد کشیدن پسرم خاطره شد و در آلبوم زندگیم برای همیشه موندگار شد ...
کار خاصی نکردم برنامه ی خاصی نداشتم شاید حضور پسرم تنها برای پر کردن برنامه ی زندگیم کافی باشه ...دوست دارم تمام لحظات زندگیم با وجود اون رنگی بشه و خاطرات خوبی از این دوره از زندگیش در ذهنش به جا بمونه ...
امسال سالی سرشار از برکت در زندگیمون بود ...یه شادی خاص و آرامش خاصی بود که هم از وجود پسرم سرچشمه گرفت و هم از دوندگی های و خستگی های همسر عزیزم ....
به یاری خدا صاحب خانه شدیم و روزای اخر سال هم برایمان اراسته شد به نام ابا عبدالله الحسین (ع) .
اما جای تفکر زیادی داره که کمی با خودمون روراست باشیم و ببینیم کجای زندگیمون ایراد داره کجا بد قدم بر داشتیم و کجا خدا رو ندیدیم .
دلم بی طاقت نسیم خوش بوی بهاریست ...دلم بی طاقت پرواز در طبیعت بهاریست ...دلم بی طاقت دوباره دیدن شمعدانی های زیباست در بهار ...
دلم بد جور برای بهار انتهای کوچه ی بچگی هایم تنگ ست...
کوچه ای که دلم به انتهای آن خوش بود ...دلم با ابرها یش میبارید... و با باد بهاری میرقصید... و با شکوفه هایش سرود شادی سر میداد ....
برای همیشه سنگ و گلهاو جوی اب را در خاطر خواهم داشت ...
برای همیشه صدای رودخانه ی مغرورش در ذهنم میماند ...
پ ن:با شروع زندگی در طبیعت به آیه های خداوندی هم گوش فرا دهیم ....صدای پرنده ها و صدای باد و اب و ....
همه و همه نشان از وجود زیبای خداوندی عزیز ست .
پ ن ۱:اگر تا اخر امسال نشد که دوباره اینجا بنویسم از همین الان عید رو به همتون تیریک میگم امیدوارم در کنا خانوادهاتون سال ۹۱ رو باسلامتی که بزرگترین نعمت خداست شروع کنید و نوروز خوب و زیبایی داشته باشید.
پ ن ۲:ما هم میریم مسافرت اول اصفهان ..بعدش رو نمیدونم ![]()
پانزدهم اسفند 1390
سفر نامه کربلا
۲۹ روز جمعه حدود ساعت ۵ بعداز ظهر راه افتادیم به سمت مهران ساعت حدود ۱۱:۳۰ به مهران رسیدیم و بعد از خوردن شام توی یه مهمانسرا خوابیدیم و روز شنبه ۳۰ بهمن بعد از خوندن نماز و خوردن صبحانه حرکت کردیم به سمت مرز ....تقریبن دو ساعتی معطل شدیم چون یکی از هم کاروانی ها اجازه ی خروج نداشت و تا مشکل حل شد دو ساعت طول کشید و بعد هم از مرز ایران به خاک عراق وارد شدیم خاکی که حکایت لحظه های بزرگی در تاریخ اسلام رو در خود نهفته دارد.
غروب به نجف رسیدیم و حدود ساعت ۸ شب بود که برای زیارت به حرم حضرت علی
(ع) همسر فاطمه زهرا (س) پدر بزرگوار امام حسن و امام حسین (ع) رفتیم با اینکه باچشمانم همه چیز رو میدیدم ولی برام باور کردنی نبود کجا ایستادم ...
یک شنبه صبح برای بازدید به مسجد هندی ها و منزل امام خمینی که به حرم هم خیلی نزدیک بود رفتیم و بعد از ظهر هم به مسجد کوفه که اعمال زیادی هم داشت رفتیم پسرم هم دلی از عزا درآورد و حسابی بازی کرد و دوید .
روز دوشنبه چند برنامه ی زیارتی داشتیم ، زیارت کمیل بن زیاد النخعی، مسجد حنانه ،و آخر قبرستان وادی السلام در شهر نجف وزیارت مرقد حضرت هود و صالح .

اطلاعات بیشتر در مورد قبرستان وادی السلام رو میتونید اینجا واینجا مطالعه کنید .
لحظه های آخر در نجف و حس غریب و اشتیاق برای رسیدن به کربلا ....
شب برای وداع به حرم حضرت علی رفتیم و چند ساعتی بودیم و برگشتیم وباید آماده میشدیم که فردا به سمت کربلا حرکت کنیم .
سه شنبه :بعد از خوردن صبحانه حرکت به سوی کربلا بین راه هم جاهای زیادی برای زیارت رفتیم .
......و برای بعد از ظهر رسیدیم کربلا .....کمی استراحت و آماده شدن برای زیارت ...
نفسم انگار بند اومده بود ...گلوم فشرده شده بود ....مغزم گنجایش افکارم و نداشت ...و بلاخره وارد حرم امام حسین شدیم .....خواب بود یا بیداری ...دستان حقیر من بود که برای اولین بار به ضریحی رسید که وقتی صدایش میزدم قلبم به شماره می افتاد ....
حسین جان به راستی تو کیستی که عالمیان همه دیوانه و مست نام تواند ...
حسین جان تو کیستی که در میان لحظه های دیدار حرم رسول خدا نام و یاد تو از ذهنم کنار نمیرفت و زیارت عاشورای تو همدم لحظه های بارانی ام در مدینه بود ...
هر جایی که برای زیارت میروم نام تو قبل از هر نام و یادی در ذهن و در دهان میچرخد و به راستی که دل هم نمیداند چگونه تپش هایش را آرام کند ...
جای آن داشت که از چشمانم خون فواره زند از دیدن نامت بر درگاه حرمت...
آتش شعله ور وجودم لحظه لحظه شعله ور تر میشود با گذشتن ثانیه هایی که در کنار تو عجب ارزشمند شدند...
بعد از زیارت امام حسین آماده شدیم برای زیارت حضرت اباالفضل(ع) ...متاسفانه من نتونستم برم زیارت چون پسرم خسته بود و برگشتم هتل ...خیلی دوست داشتم که با اون حال و هوا وارد حرم حضرت عباس بشم که قسمتم نشد .
پنج شنبه :من و همسرم دو نفری برای زیارت رفتیم و زحمت نگه داشتن پسرم هم افتاد به مامانم و خواهرم.بعد ازظهر پنجشنبه از سراسر عراق به کربلا میان و شبای جمعه حال و هوای خاصی در بین الحرمین هست احساس قشنگی بین زائرین بود منم در اون میون دست و پا شکسته عربی حرف میزدم و چند تا دوست هم پیدا کردم .حدود ساعت ۹ هم مراسم دعای کمیل برگزار شد.
روز جمعه آخرین روز و لحظه های ما در کربلا ،همگی شب برای وداع به حرم امام حسین (ع)و حرم اباالفضل (ع) رفتیم و بغض عجیبی که در گلوی همه نهفته بود وبه راحتی از نگاه هر کس حرفهای دلش پیدا بود .
خداحافظ کربلا ....خداحافظ شهر ابری و بارانی ....خداحافظ شهر دلتنگی ها و حسرت ها ....
روز شنبه رفتیم برای زیارت امام هادی (ع)امام حسن عسکری (ع) نرجس خاتون مادر امام زمان و حکیمه خاتون عمه ی امام زمان در سامرا و سرداب امام زمان که بنا به روایاتی مکان استراحت امام زمان بوده و گفته هایی هم هست که امام زمان در این مکان غایب شدند .
بعد هم حرکت به سمت کاظمین شب حدود ساعت ۹ رسیدیم و زیارت امام موسی کاظم(ع)و امام جواد (ع).این عکس هم از پنجره ی اتاقمون گرفتم .و فردا صبح زود حرکت به سمت ایران .
و به این ترتیب پرونده ی سفر کربلای ما بسته شد.
پ ن :در تمام مدتی که درکشور عراق بسر بردیم خیلی چیزها دیدم و یاد گرفتم ،دیدم که در این کشور چیزی به اسم امنیت خیلی کمرنگه و چیزی به اسم بهداشت و کیفیت زندگی خیلی خیلی کمرنگه ...
ویاد گرفتم که همیشه ی همیشه قدر دان شهدایی باشیم که جوانمردانه و قهرمانانه با قطره های خونشون از وجب به وجب این خاک عزیز دفاع کردن و نگذاشتند دست اجانب به خاک و مردم ایران برسه. ما به شهدا و خانواده هاشون مدیونیم و دین من و همه ی دختران و زنان این جامعه عفت و پاکدامنی و حجاب و....، که امیدوارم به راحتی از کنار این مسائل عبور نکنیم چشمانمان را باز کنیم و کمی با دقت تر و منصفانه تر به زندگی نگاه کنیم .
پ ن ۱:به مرور سعی میکنم این سفرنامه رو تکمیل کنم چون به بعضی از مکان ها اشاره نکردم تا حداقل یه دور نمایی از لحظه به لحظه این سفر برای همیشه در ذهن خودم به جا بمونه.
سیزدهم اسفند 1390
السلام علیک یا ابا عبدالله

کربلا ...کربلا....کربلا...
و با چشمان خودم دیدم ...دیدم و باورش برایم سخت بود همه ی آن چیزی که میدیدم ...
کلمات را نمیتوان به بازی گرفت برای ترسیم احساس و داغی که بر دلت به یادگار از دیدار سرورت امام حسین (ع) نشسته ...
توان نوشتن از گودال قتلگاه و تل زینبیه و بین الحرمین و ضریح شش گوشه ی امام حسین و فریادهای یا اباالفضل مردم را ندارم ....
توان نوشتن از نجف و کاظمین و سامرا را ندارم ...
وقتی حسین را صدا میکنی و دلت برای حرم ابالفضل پر میکشد و در این میان یاد زینب و رقیه دلت را به درد می آورد و تصور طفلی شش ماهه و گلو بریده و آتشی که بر وجودت شعله میکشد از اینکه می فهمی علی اصغر بر سینه ی حسین آرمیده ....
وقتی قلبت آنقدر حقیر ست که با تصور آن همه درد و غم باز هم در سینه ات می تپد...
پس حرف ها سکوت کنند سنگین ترند...
پ ن :به یاد همه دوستان بودم خصوصن دوست گمنامی که گفته بود برای شهادتش دعا کنم .
بیست و چهارم بهمن 1390
همش فکر میکنم خوابم ...تا با چشمام نبینم که رسیدم باورم نمیشه....

بیستم بهمن 1390
چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
مهسای عزیز تولد مبارک
یادگار لحظه ها و روز های تنهایی که هیچ وقت طنین صدای مهربانش و چهره ی پر از محبتش از یادم نخواهد رفت حتی اگر سالها نبینمش....
امروز را بهانه ای کردم تا بگویم هیچ وقت فراموشت نخواهم کرد ![]()
پ ن :چند روزی نیستم یه مسافرت کوتاه میریم ....برمیگردم![]()
چهاردهم بهمن 1390
کدبانوگری
پ ن :من زیاد جوجه کباب چوبی درست میکنم چند مدل هم بلدم که به موقع عکس میذارم
طرز تهیه ش رو در ادامه مطلب گذاشتم
ادامه مطلب









